![]() |
![]() |
|
|
این پست جالب و بامزه رو از وبلاگ نارسی خانوم نقل میکنم. فکر کنین اگه میشد همه تعاریف پیچیده رو به همین راحتی با مثالهای ساده و کاربردی(!) تشریح کرد چقدر درس خوندن شیرین تر میشد!
____________ مفهوم بازاريابی ____________ در دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهموم بازاریابی به دانشجویان خود بود: شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"، به این میگن بازاریابی مستقیم شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره،به شما اشاره می کنه و می گه: “اون پسر ثروتمندیه، باهاش ازدواج کن"، به این می گن تبلیغات شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش ، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین: “در هر حال،من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج می کنی؟”، به این میگن روابط عمومی شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه: "شما پسر ثروتمندی هستی، با من ازدواج می کنی؟”، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه، به این میگن پس زدگی توسط مشتری! شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا!!! شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که بگین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن "، همسرتون پیداش میشه، به این میگن منع ورود به بازار! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 14:33 توسط سردبیر |
|
|
مراقبان، اجرای بند۱ ...این صدای خشن و زمخت یه مرد احتمالا سیبیلوهه که خبر از شروع یه آزمون میده: آزمون کنکور کارشناسی ارشد. طنین صدای پخش شده، سکوت مرگباری رو به سرتاسر سالن حاکم میکنه و ما با نگاههای نگران، عکس العمل مراقب خودمون رو دنبال میکنیم. مراقب جوون اتاق ۲۱۵ دانشکده معماری دانشگاه شهید بهشتی(جایی که ما کنکور میدیم) پاشو روی پاش انداخته و همینطور که شعری زیر لب داره، تمرکز کرده و با چرک زیر ناخونش بازی میکنه! قطعا اگر چنین تمرکزی که برای بیرون کشیدن این توده های سبزرنگ خرج میکرد رو برای کنکور خودش صرف کرده بود الان به جای بهشتی تو شریف بود ..نگاه نگران ما مدام از روی ساعت به سمت مراقب بیخیال جلسه میچرخه و همه منتظر عکس العمل مراقب هستیم. کم کم اولین علائم نارضایتی در ضمیرناخودآگاهم شکل میگیره: «..چقدر این بابا بیخیاله..تکون بخور دیگه!..» قبل از اینکه آرامشم رو از دست بدم سعی میکنم با یادآوری نکات درسی ذهنمو منحرف کنم و از این طریق به خودم مسلط تر بشم: «..زبان خوراکه. اول پاراگراف کوچیکاشو میزنم بعد سوال زیاداشو! ..ریاضی هم جوابا رو تو معادله صدق میدم، حله! مدارم که همیشه دو تا گزینه اش منفیه دو تاش مثبت، در عرض ۱۵ ثانیه علامتش رو تشخیص میدم بعدم توکل میکنم به خدا و یکیشو میزنم ..خدا بخواد روزانه تهران قبولم!..راضیم به رضای تو!..»
امروز با احسان سیاوشی روزشمار کنکور داشتیم! ساعت به ساعت حدس میزدیم الان بچه ها سر جلسه به کدوم دفترچه رسیدن و چه حالی دارن! خاطره یکسال پیش خودمون بود که مجددا زنده میشد. زمانی که بی خبر مسیر سرنوشتمونو تعیین میکردیم و راه آینده رو میساختیم. امیدوارم همه دوستایی که این روزا کنکور دارن، یکسال بعد در حال تحصیل در رشته مورد علاقه شون، با خوشی و افتخار به خاطره امشب و فرداشون فکر کنن. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:44 توسط سردبیر |
|
|
طراحی بعضی از تستهای هوش، خودش به هوش دو چندانی نیاز داره. این نمونه ای که براتون میذارم به نظرم یه شاهکاره که ذهن شما رو دستش میگیره و نیمکره های مغزتون رو بازی میده! به عکس زیر دقت کنین و سعی کنید تشخیص بدید این خانوم در چه جهتی میچرخه؟ در جهت عقربه های ساعت یا خلافش؟
اگر در جهت عقربه ها بچرخه یعنی شما از نمیکره راست ذهنتون استفاده میکنید و اگر در خلاف جهت عقربه ها بچرخه یعنی از نیمکره چپتون استفاده کردید. اگر بتونید هر دو جهت چرخش رو ببینید ضریب هوشی بالاتر از ۱۶۰ دارید ..نتیجه تست برای خود من خیلی جالب بود. در نگاه اول جهت رو خلاف عقربه ها تشخیص دادم. بعد که جواب تست رو خوندم سعی کردم چرخش در جهت عقربه ها رو هم تشخیص بدم. این اتفاق به راحتی افتاد. یعنی خیلی سریع تونستم سوییچ کنم رو نمیکره راست. ولی وقتی خواستم برگردم دیگه خیلی سخت بود. بعد از چند بار آزمایش بهم ثابت شد که از نمیکره چپ خیلی راحتتر میتونم سوییچ کنم رو راست ولی برعکسش نه. برای سوییچ کردن باید تمرکزتون رو از روی عکس بردارید و با دید کلی به عکس نگاه کنید! یه نگاه وسیع تر، عمیق تر! تغییر زاویه دید باعث میشه جلوه پنهان ماجرا رو ببینید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 13:34 توسط سردبیر |
|
|
این روزها شهرام رحیمیان به قول یکی از دوستان: اومده رو دایره زندگیم. آشنایی من با آثار رحیمیان از یه اتفاق ساده شروع شد! اون روز داشتم تو CDیی که یکی از دوستان برام آورده بود میگشتم که عنوان یه کتاب توجهمو جلب کرد: بویی که سرهنگ را دلباخته کرد! نظم و فرمانبرداری مطلق اولین برداشتیه که از لغت سرد و بی احساس سرهنگ درک میشه. اما بو یه حسه و دلباختگی نشانه اسارت در بند احساس. همین تضاد، کنجکاوی رو تحریک میکنه و اونوقته که چاره ای نمیمونه جز اینکه وقت صرف کنی و داستان رو بخونی که بفهمی ماجرا از چه قراره ..محور داستان موضوع نو و تازیه ایه: سکونت یک خودفروش در خیابان عزیزآباد. اتفاقات یکی از بعد از دیگی فراز و فرود داستان رو شکل میدن. در این بین جذابیت کار با تغییر متناوب راوی قصه دوچندان شده. موضوع از دید تمام شخصیتهای مختلف درگیر در قصه دیده میشه و حس همدردی و درک نسبت به تمام کاراکترها به وجود میاد. همین قضاوت رو سخت میکنه. این داستان رو میتونید از اینجا دانلود کنید و بخونید. کتاب معروف دیگه شهرام رحیمیان «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» هست که اینم رمان جالب و تاثیرگذاریه. این کتاب رو هم میتونید به صورت صوتی از اینجا دانلود کنید و گوش بدید.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 15:50 توسط سردبیر |
|
|
دیواره معده امون از شدت ترشح اسید خورده شده ولی هنوز از احسان رفیع زاده خبری نیست. ۶ تا آدم گرسنه جلو در ورودی رستوران سارا، در یک قدمی بهشت، انتظار میکشن. شماره احسان رو میگیرم: دهنت سرویس، کجایی؟! ــالان میام، ۱۰ دقیقه دیگه اونجام ...هنوز قطع نکردم که سیامک شماره احسان رو میگیره: خوب، حالا کجایی؟! ــالان میام، ۹ دقیقه دیگه اونجام ...و همینطور ادامه پیدا میکنه. خدا کسی رو گرفتار درد انتظار نکنه. فکر اینکه در همون لحظه، سه طبقه پایین تر، یه عده دارن با پیتزای لایت و نوشابه یخ، طعم زندگی رو مزه میکنن لحظه لحظه استقامتتو سست میکنه.
کم کم داره چشات سیاهی میره که تصویر تاری از احسان روبروت نقش میبنده. به نظر میاد بالاخره اومده باشه! تا به خودت بیای تو سارایی ..تو رستوران سارا البته!. موبایل ها آنتن نمیده. که آنتن هم میداد کسی اهمیت نمیداد. هنوز خانوم صندوقدار نپرسیده چی میل دارین که میبینه بچه ها بشقابها رو سه طبقه پر کردن و یه بوفه خالی به جا گذاشتن که فقط کاغذ فویل و دیس و بقیه چیزهای غیرقابل خوردن توش باقی مونده. ظهر بود که به طور اتفاقی احسان و علی موحدی و چندتا دیگه از بچه ها رو دیدیم. من میخورم و تو میخوری یهو تبدیل به کل کل شد و قرار سارا! هدف دور هم بودن بود. حداقل اوایل که به همه اینو میگفتیم. ولی حالا احسان سیاوشی با غریبه میز بغلی هیچ فرقی نداشت. تو اون لحظه فقط بال مرغ رو میشناخت و پیتزای مخصوص! تا سه قاچ اول هنوز نمیدونی کجایی و چی شده و چقدر پول دادی. اون دو سه سی سی خون وقتی به مغزت میرسه که دیگه دیر شده. حالا باید فقط بخوری. محاسبات نشون میده مصرف ۶ قاچ پیتزا، هزینه اتو یر به یر میکنه. از طرف دیگه تحقیقات علمی نشون میده ۱۰ دقیقه طول میکشه تا پیام سیری از معده به مغز برسه. بنابراین فقط ۱۰ دقیقه فرصت داری تا قبل از درک احساس سیری، به خوردن ادامه بدی. همه ۶ دنگ تمرکزشون رو بشقاب هاشونه ...بعد از ۱۰ دقیقه تغذیه مداوم، یواش یواش سرتو بلند میکنی و میبینی غیر از خودت و احسان ها و سیامک، احمد و پوریا و محسن هم هستن. به هر زحمتی هست یه بشقاب سالاد هم خالی میکنی رو دل و روده ات. حالا غذا تا زیر حلقت بالا اومده. یه کم نوشابه میریزی روش به این امید که خاصیت اسیدیش غذا رو بخوره و راه نفست باز شه. یک ساعت از ورودمون گذشته بود. احسان که ته صدایی هم داشت، ترانه ای رو زمزمه میکرد ..تو اون لحظه میل عجیبی به داد زدن پیدا میکنی. انرژی از همه جات میزنه بیرون. میخوای انرژی رو تخلیه کنی ولی شیکم سنگین شده ات اجازه تکون خوردن بهت نمیده. به همین خاطر هم داد زدن بهترین راه تخلیه اس ..به هر زحمتی هست خودتو بیرون میکشی. هوای تازه به صورتت میخوره. به یاد میاری که زندگی جذابیت های دیگه ای هم داره! با خودت عهد میبیندی که بعد از این به سلامتیت اهمیت بدی و دیگه اینجور جاها نری. قدم زدن غذاتو هضم میکنه ..بعد از بیست دقیقه قدم زدن موقع رفتن میرسه. جو خداحافظی میشه و همه دو به دو برنامه روزای بعدشونو هماهنگ میکنن. تا به خودت بیای، میبینی تو شلوغی اون وسط، قرار سارای هفته بعد فیکس شده و بازم تو قول مساعد دادی.. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 1:2 توسط سردبیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
86/12/01 - 86/12/29 86/10/01 - 86/10/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 84/12/01 - 84/12/29 84/11/01 - 84/11/30 |
| پیوندها |
|
مسعود بهنود محمدعلی ابطحی نیک آهنگ کوثر حمیدرضا صدراعظمی سیاه مشق تدی پرس میرزاگوش آلوچه خانم |
|
RSS
|